فیزیکدانان
البرت انیشتین دانشمند آلمانی ( 1955-1879 )
«آلبرت انیشتین» در چهاردهم مارس 1879 در شهر «اولم» واقع در ناحیه «ورتمبرگ» آلمان متولد شد. وقتی كه آلبرت یك ساله بود، خانواده وی از اولم عازم مونیخ گردیدند. پدر آلبرت، هرمان انیشتین، كارخانه كوچكی برای تولید محصولات الكتروشیمیایی داشت و با كمك برادرش كه مدیر فنی كارخانه بود، از آن بهره برداری می كرد. وی از لحاظ عقاید سیاسی با حكومت پروسی ها مخالفت داشت، اما امپراتوری جدید آلمان را ستایش می كرد و صدر اعظم آن « بیسمارك » و ژنرال « مولتكه » و امپراتور پیر یعنی « ویلهم اول» را مورد تجلیل قرار می داد. مادر انیشتین كه پائولین كوخ نام داشت، بیش از پدر زندگی را جدی می گرفت و از احساسات هنرمندانه ای برخوردار بود.
آلبرت كوچولو به هیچ عنوان كودك اعجوبه ای نبود و حتی مدت زیادی طول كشید تا سخن گفتن را بیاموزد؛ بطوریكه پدر و مادرش وحشت زده شدند كه مبادا فرزندشان ناقص و غیرعادی باشد. اما بالاخره شروع به حرف زدن كرد، ولی غالباً ساكت و خاموش بود و هرگز بازیهای عادی كودكان را دوست نداشت. تحصیلات ابتدائی خود را طبق تعالیم كاتولیك گذراند و از آن لذت فراوان برد و حتی در دروسی كه به شرعیات و قوانین مذهبی كاتولیك بستگی داشت، چنان قوی شد كه توانست در هر مورد كه همشاگردانش قادر نبودند به سوالهای معلم جواب دهند، به آنها كمك كند. انیشتین جوان در ده سالگی مدرسه ابتدائی را ترك كرد و در شهر مونیخ به مدرسه متوسطه « لوئیت پول» وارد شد.
یا علی
قدرت خداوند
آب مروارید
علائم تشخیص آب مروارید چشم كدامند؟
آب مروارید زمانی بروز میكند كه عدسیهای چشمها شروع به تیره و كدر شدن میكنند. اما با چه علائمی بروز می کند؟
كتابخانه ملی پزشكی در آمریكا در این مقاله جدید چندین علائم هشدار دهنده بینایی را معرفی كرده است كه با دانستن آنها میتوانید، عارضه چشمی آب مروارید را تشخیص دهید. در این مقاله آمده است: دو بینی یا همان دید دو تایی نشانه آب مروارید است.
به گزارش سایت اینترنتی هلت دی نیوز، احساس حساسیت بالا نسبت به نور درخشان، مشاهده سایهای در اطراف نور یا چراغ و مشاهده تصاویر در حالت كدر و تیره و یا به گونهای كه فرد احساس میكند، چشمهایش با یك نوار تار پوشیده شدهاند.
علاوه بر اینها، اگر فردی در دید شبانه و در تاریكی و بدون وجود نور كافی مشكل داشته باشد، رنگها را نتواند با شفافیت و آشكارا ببیند و یا در تشخیص دادن اشكال و رنگها در پیش زمینه مشكل داشته باشد، اینها همه نشانههای آب مروارید هستند كه قطعا در صورت احساس هر یك از این مشكلات به ویژه برای مدت طولانی حتما باید به متخصص چشم مراجعه كرد.
بین شما کسی مسلمان هست؟
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،
جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!
بزرگمهر و سحرخیزی
حکایت کرده اند٬ بزرگمهر٬ هرروز صبح زود خدمت انوشیروان می رفت٬ پس از ادای احترام٬رو در روی انوشیروان می گفت:
سحر خیز باش تا کامروا گردی.
شبی٬ انوشیروان به سرداران نظامی اش٬ دستور داد تا نیمه شب بیدار شوندو سر راه بزرگمهر٬ منتظر بمانند.چون پیش از صبح خواست به درگاه پادشاه بیاید٬ لباس هایش از تنش در بیاورندو از هر طرف به او حمله کنندتاراه فراری برای او باقی نماند.
بزرگمهر راه فراری پیدا نکرد. برهنه به درگاه انوشیروان امد٬پادشاه خندید و گفت:
مگر هر روز نمی گفتی٬سحر خیز باش تا کامروا باشی؟
بزرگمهر گفت:دزدان امشب ٬کامروا شدند٬زیرا انها زودتر ازمن٬ بیدار شده بودند.اگر من زودتر از انها بیدار می شدم و به درگاه پادشاه می امدم من کامرواتر بودم.
منبع:ینبوع الاسرارفی نصائح الابرار
عبرت
به عبدالله مبارک عارف معروف گفتند: خواب دیدیم یک سال دیگر خواهی مرد!
عبدالله :روزگار درازی در پیش ما نهادی..
یک سال دیگر ما را اندوه هجران باید کشید! وتلخی فراق باید چشید!...
یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟
گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟
دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده ...
شبلی
روزی شبلی(عارف مشهور)را دیدند الله الله می گفت،جوانی سوخته دل پرسید:چرا “لا اله الا الله” نمی گویی؟گفت ترسم چون”لا اله”بگویم به”الله” نرسیده نفسم گرفته شود.
غزل
|
آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ |
|
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ |
|
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد |
|
گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ |
|
کردهای عهد که بازآیی و ما را بکشی |
|
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ |
|
رفتی و باز نمیآیی و من بی تو به جان |
|
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ |
|
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی |
|
گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ |
خطبه 121 نهج البلاغه
به نام خدا
این سخن خطاب به خوارج است ، هنگامى كه به لشكرگاهشان رفته بود و آنان ، همچنان ، در مورد حكمیت خرده مىگرفتند . على ( ع ) از آنان پرسید : آیا همه شما با ما در صفین بودهاید ؟
گفتند : برخى بودهاند و برخى نبودهاند . على ( ع ) گفت :
این دو دسته از هم جدا شوند تا با هر دسته جداگانه سخن گویم .
پس مردم را ندا در داد و گفت :
خاموش شوید و به سخن گوش فرا دهید و دلهایتان را متوجه من سازید و از هر كه شهادت خواستم باید از روى علم و آگاهى شهادت دهد .
آنگاه سخن آغاز كرد و سخن به دراز كشانید و از جمله چنین گفت :
آیا آنگاه كه از روى حیلهگرى و فریب و مكر و نیرنگ قرآنها را برافراشتند ، شما نگفتید ، كه اینان برادران و همكیشان ما هستند كه به كتاب خدا پناه بردهاند و از ما مىخواهند كه خطاهاى گذشته آنها را ببخشاییم و مصلحت آن است كه از آنان بپذیریم و اندوه از دلشان بزداییم ؟ من به شما گفتم ، كه این كارى است كه بیرونش ایمان است و درونش تجاوز و ستم . آغازش رحمت و مهربانى است و پایانش پشیمانى . شما در كار خود ثابت بمانید و از همین راه ، كه تاكنون مىرفتهاید ، بروید . دندان به هم بفشارید ، به میدان جهاد بتازید و به آن آواز التفات مكنید كه اگر پاسخش گویند گمراه كند و اگر نگویند سبب حقارتش شود .
[ ولى آن كار كار حكمیت انجام پذیرفت و شما خود از كوشندگان آن بودید .
به خدا سوگند ، اگر من از آن سر برمىتافتم ، واجبى از من فوت نشده بود و خدا مرا به ترك آن بازخواست نمىفرمود . و اگر آن را مىپذیرفتم ، سزاوار بودم كه از من پیروى كنند ، زیرا كتاب خدا با من است و از آن زمان كه با آن بودهام ، از آن جدا نشدهام . ] هر آینه ما با رسول الله ( صلى اللّه علیه و آله ) بودیم و جنگ ، هر آینه ،
بین پدران و فرزندان و برادران و خویشاوندان دور مىزد . هر مصیبت و رنجى كه پیش مىآمد ، جز بر ایمان ما و پاى فشردن ما در راه حق و تسلیم بودن به فرمان او نمىافزود و ، بر سوزش جراحات ، شكیبایى مىورزیدیم . ولى اكنون با برادران مسلمان خود مىجنگیم زیرا تمایل به كفر و كژى در اسلامشان راه یافته ، گاه دستخوش شبهه مىشوند و گاه تسلیم تأویل . اگر وسیلهاى باشد ، كه خداوند به سبب آن پراكندگى ما را به اتحاد بدل كند و ما با آنچه باقى مىماند كنار آییم و به یكدیگر نزدیك شویم ، بدان وسیله رغبت كنیم و جز آن را فرو گذاریم .
غزل
|
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا |
|
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را |
|
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن |
|
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را |
|
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت |
|
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را |
|
من بی تو زندگانی خود را نمیپسندم |
|
کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را |
|
چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد |
|
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را |
|
حال نیازمندی در وصف مینیاید |
|
آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را |
|
بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت |
|
دیگر چه برگ باشد درویش بینوا را |
|
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت |
|
چندان که بازبیند دیدار آشنا را |
|
نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان |
|
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را |
|
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی |
|
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را |
|
سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی |
|
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را |
غزل
اشکهای گرم ما و آههای سرد ما
کس نداند کز کجا آید مگر هم درد ما
عاقلان را کی خبر باشد زحال عاشقان
کی شناسد درد ما جز آنکه باشد مرد ما
خام بیدردی چه داند اشک گرم و آه سرد
دردمند پختهٔ باید شناسد درد ما
شهسوار عرصهٔ عشقیم گردون زیر ران
بستهٔ این چار ارکان کی رسد در گرد ما
شد گواه عقل عاقل گونهای سرخ او
شاهدان عشق ما این گونهای زرد ما
پرده برخیزد یقین گردد کدامین بهترست
عقل تن پروردشان یا عشق جان پروردما
خارما و ورد ماجور حبیب و لطف او است
نیست کسرا در جهانچون خارما و ورد ما
حرّ ما و برد ما عشقست و عقل دوربین
جنت ما حرّ ما و دوزخ ما برد ما
یکه حرف فیض را مانند نبود در جهان
جفت حرف ما نباشد غیرحرف فرد ما
غزل
یکنفس بی یاد جانان بر نمی آید مرا
ساعتی بی شور و مستی سرنمی آید مرا
سربسر گشتم جهانرا خشک وتر دیدم بسی
جز جمال او بچشم تر نمی آید مرا
هم محبت جان ستاندهم محبت جان دهد
بی محبت هیچ کاری بر نمی آید مرا
شربت شهد شهادت کی بکام دل رسد
ضربتی از عشق تا برسر نمی آید مرا
جان بخواهم دادآخر در ره عشق کسی
هیچ کار از عاشقی خوشتر نمی آید مرا
تانفس دارم نخواهم داشت دست ازعاشقی
یکنفس بی عیش و عشرت سرنمی آید مرا
غیروصف عاشق و معشوق و حرف عشق فیض
درّی از دریای فکرت بر نمی آید مرا
گر سخن گویم دگر از عشق خواهم گفت و بس
جز حدیث عشق در دفتر نمی آید مرا